مرتضى مطهرى
256
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
آنچه كه آنها پيش خودشان درك مىكنند اين است ) اما در اين رهگذر چيزى فزونتر كه از آن بى خبرند ولى در عمل آنان نهان است تحقق مىيابد . » هگل هم عين همين مطلب را گفته است كه « افراد بشر در حين تحقق بخشيدن اين مقصود ، اميال خود را كه داراى مفهوم دگرگونه است نيز برمىآورند . » يعنى طبيعت مقصود خودش را دارد عمل مىكند ولى افراد هم ضمناً به ميلهاى خودشان پاسخ مثبت دادهاند . نويسنده مىگويد : « اين به عبارت ساده همان هماهنگى علائق است . » ولى هماهنگى علائق غير از اين مطلب است بلكه اين ، هماهنگى تمايلات است با طبيعت نه هماهنگى علائق با يكديگر ، چون علائق مربوط به مرتبهء شعور انسان است . اينها خواستهاند هماهنگى علائق را با طبيعت بيان كنند نه هماهنگى علائق را با يكديگر . اين است آن جهتى كه او درست درك نكرده است . اين مسئله اصلًا طرح نويسنده بود كه جهت اصلى رشد ، آگاهى است ؛ يعنى ديديم او قدرت را انتخاب نكرد ، آزادى را هم حتى در قلمرو آگاهى انتخاب كرد نه در جهت آزادى ، يعنى آزادى را از باب اينكه خودش نوعى آگاهى است انتخاب كرد . در اين زمينه مولوى شعرهايى دارد كه واقعاً ناب و عجيب است : جان چه باشد جز خبر در آزمون * هركه را افزون خبر جانش فزون مىگويد اصلًا جان يعنى خبر و آگاهى . پس هركه بيشتر خبر دارد جانش بيشتر است . مگر جان جز اين چيز ديگرى است ؟ ! منتها او در اين مرحله نمىماند ، بالاتر مىرود و مىگويد : تو خيال مىكنى كه اين خبر در نهايت خبر از خودت است و اين من ، من توست ؛ در زير اين من تو من بزرگترى هست و آن ذات حق تعالى است كه اين آگاهيها همه در نهايت بر مىگردد به آگاهى خود به ذات خودش ، كه اينها ديگر در اينجاها لنگ هستند . هگل در اين مسئله كه حقيقت رشد عبارت است از رشد آگاهى - همين راهى كه اين شخص طى كرد - تعبير خيلى شيرينى دارد . مؤلف مىگويد : هگل فيلسوف انقلاب فرانسه « 1 » اولين فيلسوفى بود كه جوهر حقيقت را در تغيير تاريخى و در رشد خودآگاهى انسان ديد . [ مىگويد هگل ] گفت جوهر حقيقت همين رشد خودآگاهى انسان است . بعد مىگويد :
--> ( 1 ) ظاهراً مقصودش فيلسوف ناشى از انقلاب فرانسه است كه از آن الهام گرفته است .